من، که نیستم.
شکستن سخته... هنوز هم ...سکوت... تا مدتی... شاید... .
لبخند می زنم (از همان نوع ِ معمولی اش که خیلی ها خیال می کنند دلیلی ندارد و من هم.) بعد سیاهی چشمهام را آرام پشت پلکهام جا می کنم. انگار که بزرگ شده باشم، انگار که خیلی چیزها را بدانم سر تکان می دهم. حالا که چشمهام را باز کردهام فکر می کنم میفهمم. ("فکر می کنم" اینجا نقش دستوری یک ادعا را بازی می کند. لابد بابتش زیاد زحمت کشیده!) دارد سعی می کند چیزی را از لابه لای دندانهام بیرون بکشد (جگر به دندان گرفته باشم شاید) دوباره که لبخند می زنم زمان مرا به 7 سالگیاش در من برده است، چشم باز می کنم به 22 سالگی اش برگردانده. برای اطمینان بیشتر انگشتان دست چپم را زیر چانه ام می گذارم و دو ردیف دندانهام را دورتادور زبانم به هم قفل می کنم. آنقدر طول می کشد که بند بند انگشتانم جریان خون را فراموش می کنند. این بار لب هام کمی دیرتر و سختتر به این 22سالگی روی خوش نشان می دهند... هنوز از سکوتت چیزی نمی فهمم... .( این "چیز" هم شاید مثل همه ی "چیز" های دیگر جای نقطهچینهایی را پر کرده که بنابر یک قرارداد یک طرفه قرار است یکی پرشان کند) مشغول خوردن میشوم.
"عشق محصول بودن توست در زمانه ای که خوبی را بر نمی تابد"
فکر می کردم
به حال کلمه ها فرقی نمی کند
تکه تکه روی صفحه ی مانیتور به صف بشوند
و یا روی کاغذ... .
از تو بگویند یا از من
با من بگویند یا با تو
"دوستت دارم" هم همان است.
اما تازگی ها
وقتی که تو حرف می زنی
می خواهم با لب هایت بازی کنم
بگذار فقط کلمه باشم.